
امروز که محتاج توام جای تو خالی است....

هجوم خاطرات گذشته...یادآوری قصه ی با تو بودن...عبور ثانیه های سنگین... جای خالی یک آغوش یک تکیه گاه...تلاش برای رهایی از تارهای تنهایی تنیده شده اطرافم... به تماشا نشستن شب سیاهی و غربت...بغض...تقلای اشک ها برای جاری شدن...و پی بردن به اوج بی کسی...
سهم من از زندگی این است...............

آنگاه که با آسمان ابری دلت برق اميد شدی بر شام بی رنگی... آنگاه که با ساز شکسته ی تنت
آواز زندگی شدی بر دل تنگی... آن زمانی که سوخته جان خنکای مرهمی شدی بر زخم دلی... آن
زمان که اشک باران گل خنده ی شوقی شدی بر چشم تری... به يقين قهرمان قله ی عشقی در
روزهای زندگی... او رفت...رفت تا چشمهايم تا ابد خيره به جاده ای بماند که روزگاری صدای
قدمهايمان سکوت بی انتهايش را می شکست.او رفت تا در روزهايی که قطره های باران رقص
کنان به زمين می افتد من نيز بهانه ای برای گريستن داشته باشم. او رفت...با چشمهايی خالی از
احساس با قلبی خالی از گرمی و حرارت عشق و با دهانی که ديگر ترانه هايش را برای من
زمزمه نمی کرد.او رفت تا روزهايم بسان شب های بلندی شود که زير نور ماه ثانيه ها را برای
برگشتنش شمارش کنم. او رفت ولی طنين صدايش تا هميشه در گوشم ماند و حسرت دوباره با او
بودن طعم شيرين لحظه های هر روزم را از بين برد. او رفت تا برايم قلبی زخمی و خاطره ای
شيرين از لحظه های ناب با هم بودن را به يادگار بگذارد...........

دوستت دارم..........
عقربه هاي ساعت رو به مشرق يخ بسته اند. چشمانم سکوت کرده اند. فقط نيمي از بلور مهتاب
در آسمان پيداست و نيمي ديگرش را ابرها به اسارت بردهاند. دلم هواي تپيدن با ستارگان را
دارد و چشمانم هواي باريدن با ابرها. در چشمان سبز تو خيره ميشوم و مرغان بازيگوش نگاهت
را به لبخندي شادمانه پرواز ميدهم و خود عاشقانه بر ساحل چشمانت مي نشينم. تو پلک بر هم
ميزني و هر بار فصلي از خاطره هاي سبز من مرور ميشود. زمان ميوزد و در مسير ثانيهها
خاطرات من تبخير مي شوند. دشتي از حرف و باغي از کلمه ها دارم، اي دوست! هر چه
بنويسم و بگويم کم است فقط ميتوانم قلبم را بشکافم و قطره خوني را به عنوان «دوستت دارم»
تقديمت کنم .







بمون تو بری موندن من معنی دیوونگیه..اخرین حرفم اینه تو بری اخر اين
زندگيه......
دلم هميشه می خواست غزلی بگويم که اخرين بيتش.. آخرين پلک خواب الوده تو
باشد.... امشب ولی می خواهم به جای حافظ با ديوان چشمان تو فال بگيرم.. پلک
که می زنی ورق ورق غزل تازه زاده می شود.. اخرين برگ ديوان چشمان تو
کجاست؟؟؟ پلک بزن من غزل تازه می خواهم///.........
بمون تا بتونم یه عاشق بمونم
ای غریبه نمی دونم توکی هستی
توی قلبم پا گذاشتی
قدر بودنو شکستی
غریبه اخ اگه می شد بفهمم تو کی هستی
تو رها تر از پرنده روی شونه هام نشستی
توای که لحظه به لحظه می رفت هر جایی که می خواست
حالا با اومدن تو انگاری یه قرن تنهام
ای غریبه نمی دونم توکی هستی
توی قلبم پا گذاشتی
قدر بودنو شکستی
نمی دونی دل عاشق این روزا چه حالی داره
این روزا غم عجیبی توی قلبم پا می زاره
تو شدی خدای عشقم توی قلبم لونه کردی
اومدی تو شرنوشتم دلمو دیونه کردی
ای غریبه نمی دونی نمی دونی دل عاشق
نمی دونم نمی دونم
ای غریبه ای غریبه ای غریبه ای غریبه
غریبه نمی دونی نمی دونی دل عاشق
این روزا غم عجیبی توی قلبم پا می زاره